همه اون هایی که شب ها با یادشون می خوابی
و هر روز به یادشون و به امیدشون چشماتو باز می کنی
باید یه روز فراموش بشن ،
به فراموشی سپرده تا سال دیگه آیا باشن کسانی که امسال و در ان فصل زندگی می کردند
و سال دیگه باشند که بخوان از اون فصل یاد کنند .
آیا هستند که تموم شدن رو ببینند ....؟ نمی دونم .
اما اینو خوب می دونم که ما آدم ها همیشه خیلی زود فصل های دوستی مونو فراموش می کنیم .
حتی زودتر از اونی که فصل ها می یان و می رن ،
حتی زودتر از موقع باریدن برف و تموم شدن برف ،
حتی زودتر از آب شدن غم و غصه از چهره یک ادم .
اینو خوب می دونم که همیشه آدم ها در زمان حال زندگی نکردن یا به امید آیندشون زندگی کردند و یا با خاطره گذشتشون.
اما یه روز می رسه که دیگه نه امیدی به اینده دارن و نه خاطره ای از گذشته و در زمان حال هم هیچ چیز ندارند.
نه یه دوست، نه یه غمخوار نه یه رفیق .
اونوقت که می دونن باید توی این مدت دلهره فراموشی را به خاک می سپردند امید آینده را به رویا و فقط در زمان خودشون زندگی می کردند .
اما یه روزی اینم معجزه است و غیرممکن....... در هر حال آدما از فصل ها هم زودگذرترند و شکستنی تر از یک برگ خشک پاییزی زیر پای عابرا و دیگه هیچی
اما بازم من قانون طبیعت را نمی دونم یا شاید می دونم و نمی خوام باور کنم.......
امروزم هم یک روز سرد و غم گرفته بود مثل روزهای ماه های قبل.
امروز عشق هم تو چشم آدما یخ بسته بود .
آدما همه سرشون را تا بالای چشماشون توی کت هاشون کرده بودن سربه زیر و ارام از کنار هم رد می شدند بدون اینکه هیچ توجهی به هم بکنند و یا حتی همدیگر را اذیت کنند
با خودم می گفتم ای خدا چی می شد تو گرمای تابستان چنین سرمایی را در سر مردم می یختی .
اونقدر سرد که حسابی سردشون می شد که حتی فرصت نگاه کردن بهم را نداشته باشند چه رسد به.....
