تبليغاتX
این نیز بگذرد.............

این نیز بگذرد.............

زدگی سیب است سس بزن بعد بخور!!!!!!

 
همه عشق تو دلاشون یخ زده!
 
 
همه اونایی که دوستشون داری و همه اونایی که با وجودشون زندگی می کنی
همه اون هایی که شب ها با یادشون می خوابی
و هر روز به یادشون و به امیدشون چشماتو باز می کنی
باید یه روز فراموش بشن ،

این قانون طبیعته که با اومدن یک فصل، فصل قبل تموم می شه،

به فراموشی سپرده تا سال دیگه آیا باشن کسانی که امسال و در ان فصل زندگی می کردند

و سال دیگه باشند که بخوان از اون فصل یاد کنند . 

آیا هستند که تموم شدن رو ببینند ....؟ نمی دونم 

اما اینو خوب می دونم که ما آدم ها همیشه خیلی زود فصل های دوستی مونو فراموش می کنیم 

حتی زودتر از اونی که فصل ها می یان و می رن ، 

حتی زودتر از موقع باریدن برف و تموم شدن برف ، 

حتی زودتر از آب شدن غم و غصه از چهره یک ادم . 

اینو خوب می دونم که همیشه آدم ها در زمان حال زندگی نکردن یا به امید آیندشون زندگی کردند و یا با خاطره گذشتشون.

اما یه روز می رسه که دیگه نه امیدی به اینده دارن و نه خاطره ای از گذشته و در زمان حال هم هیچ چیز ندارند.

 نه یه دوست، نه یه غمخوار نه یه رفیق .

اونوقت که می دونن باید توی این مدت دلهره فراموشی را به خاک می سپردند امید آینده را به رویا و فقط در زمان خودشون زندگی می کردند .

اما یه روزی اینم معجزه است و غیرممکن....... در هر حال آدما از فصل ها هم زودگذرترند و شکستنی تر از یک برگ خشک پاییزی زیر پای عابرا و دیگه هیچی

اما بازم من قانون طبیعت را نمی دونم یا شاید می دونم و نمی خوام باور کنم....... 

امروزم هم یک روز سرد و غم گرفته بود مثل روزهای ماه های قبل 

امروز عشق هم تو چشم آدما یخ بسته بود .

آدما همه سرشون را تا بالای چشماشون توی کت هاشون کرده بودن سربه زیر و ارام از کنار هم رد می شدند بدون اینکه هیچ توجهی به هم بکنند و یا حتی همدیگر را اذیت کنند

با خودم می گفتم ای خدا چی می شد تو گرمای تابستان چنین سرمایی را در سر مردم می یختی .

 اونقدر سرد که حسابی سردشون می شد که حتی فرصت نگاه کردن بهم را نداشته باشند چه رسد به.....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:2  توسط نیلوفر  |